سارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقمسارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

عزیز دل مامان بابا

دلتنگی مامان

سلام مامانی. سلام عزیز دلم. ساعت الان 3 صبحه. اما مامان دلش گرفته مامانی. تنهایی به مامان فشار میاره عزیزم. خیلی وقتا ارزو میکنم کاش بابایی پیشم بود و مرهمی بر ذل خسته مامانی. اما چه کنم که سرنوشت خواسته ما از هم دور باشیم و مدتی کنار بابایی نباشیم. نمیدونم شاید خدا خواسته اینجوری ما رو قویتر و محکمتر از همیشه کنه. نمیدونم حکمتت چیه خداجونم اما هر چی هست توکل به خودت میکنم. خدا جونم این بنده حقیرت امشب اومده ازت بخواد مواظبش باشی. نزار پاش به خطا بره.خدا جونم تاوقتی خودت صلاح بدونی صبر میکنم. اما زوذ تمومش کن خدا جونم. نی نی گلم چنذ وقته بدجور به بنبست خوردم. میدونم الان رو ابرا اون بالا بالاها خوابی. اما وقتی از خواب نازت ...
28 بهمن 1390

ولنتاینت مبارک

اقایی ولنتاینت مبارک. مسعود خوبم من در کنارت لحظه ها ناب زندگی رو تجربه کردم. امیدوارم خدا همیشه سایتو بالا سرم نگه داره. می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست احساس می کنم که خدا قول داده است دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست باور کن این خدا که خودش عاشقت کند حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست من را ببوس تا همه ی شهر پر شود این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست ...
25 بهمن 1390

آیین همسرداری

خانم محترم حب ذات و علاقه به احترام يك امر غريزى است‏ليكن همه كس حاضر نيست احساس درونى شوهر شما را اشباع كند و به‏وى احترام بگذارد.در خارج منزل با صدها افراد گوناگون و بى‏ادب‏برخورد ميكند و بسا اوقات مورد توهين قرار ميگيرد. از شما كه يار و غمخوارش هستيد انتظار دارد اقلا در خانه‏احترامش كني د و شخصيت تحقير شده‏اش را زنده گردانيد.  بزرگداشت اوشما را كوچك نميكند ليكن به او نيرو و توانايى مى‏بخشد و براى كوشش‏و فعاليت آماده‏اش ميگرداند. ١-خانم گرامى به شوهرت سلام كن. ٢-هميشه بالفظ شما او را مخاطب قرار بده. ٣-موقع سخن گفتن كلامش را قطع نكن. ٤-جلو پايش برخيز و به او احترام كن. ٥-با ادب حرف بز...
24 بهمن 1390

نی نی ناز خودم

سلام عزیزتر از جون مامان. سلام خوشید اسمون زندگی مامانی و بابایی شرمندم مامانی ، این روزا کم می تونم بیام برای قشنگترین پاره وجودم مطلب بنویسم. کارم گره خورده و مامانی هم حسابی درگیر شده. عزیز مامان هفته پیش رفتم کرمان ، بابایی هم اومد. وقتی میریم کرمان روزای خوبی رو در کنار بابایی و مامان بزرگات (مامان ملوک و مامان عفت ) تجربه میکنم. خدا همیشه همه عزیزان زندگیم که وجودشون زندگیم رو سرشار از نور و زیبایی میکنه ، سالم نگه داره. تک تکشون برام خیلی خیلی ارزش دارند و دوری هر کدوم روحم رو مشوش میکنه. وقتی شادی مامان عفت رو در کنار بابایی میبینم اشک تو چشام جمع میشه . و وقتی که ازشون دور میشم تمام وجودم سراسر دلتنگی و اشک میشه. ...
20 بهمن 1390